The millstone may break down
but the river continues its course to the sea

یکی محبت می کنه و یکی ناز اونی که ناز می کنه همیشه محبت می بینه ولی اونی که محبت می کنه همیشه تنهای تنها ست

بارون از ابرا سبک تر مي پره
هر کسي سر به سوي خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قايم شدم
ديگه هيچ کس دلم و نميبره
ديگه دل با کسي نيست
ديگه فرياد رسي نيست
آسمون ابري شده ديگه خار و خسي نيست
![]()
امشب آسمان دلم بارانیست
کنج این شهر پر محبت
گوشه اییکه من بودم ویرانیست
بدرود آخرین اشک گفتم
اشک آزادم نکرد
زهر در دلم جوشید
سایه ایی یادم نکرد
در لب برکه سیاه زنده گی
حتی صیاد یادم نکرد
پا برهنه پا نهادم در درون آب سرد
زاغ سیاه ایی دید مرا ولی فریادم نکرد
از اشکم به دریا غرق شدم
اما عروس دریا حتی یادم نکرد

I shall build a boat
I shall build a boat
I shall cast it in the water
I shall sail away from this strange earth
Where no one awaken the heroes in the wood of love
A boat empty of net
And longing heart for pearls
I shall continue sailing
Neither I shall loose my heart for the blues
Nor for the mermaids who emerge from the water
To spread their charm from their locks
On the shining solitude of fishermen
I shall continue sailing
I shall continue singing
“One should sail away, sail away.”
The man in that town had no myth
The woman in that town was not as brimful as a cluster of grapes
No hall mirror repeated joys
Not even puddles reflected a torch
One should sail away, sail away
Night has sung its song
Now it is the turn of windows
I shall continue sailing
I shall continue singing
Beyond the seas there is a town
In which windows open to manifestation
There rooftops quarter pigeons that looks at the jets of human intelligence
In the hand of each 10-year-old child a branch of knowledge lies
The townsfolk took at hedges
As if they look at a flame, a tender dream
Earth hears the music of your feeling
And the fluttering sound of mythological birds are heard in the wind
Beyond the seas there is a town
Where the sun is as wide as the eyes of early-risers
Poets inherit water, wisdom and light
Beyond the seas there is a town!
One must build a boat

دفتري گر بنويسند ز خوبان جهان
تو به سر دفتر خوبان جهان فهرستي
باز هم ثانيه ها اسم تورا جار زدند
دقايق همه امشب به تو تکرار زدند
سکوتي که دراين عقربها ميچرخيد
نکند در دل تو اسم مرا دار زدند
نگو بار گران بوديم و رفتيم
نگو نامهربان بوديم و رفتيم
آخه اينها دليل محکمي نيست
بگو با ديگران بوديم و رفتيم
تو مپندار که از عشق تو دل برگيرم
ترک روي تو کنم دلبر ديگر گيرم
بعد صد سال اگر از سر قبرم گذري
من کفن پاره کنم عشق تو از سر گيرم
روزگاريست که همه عرض بدن مي خواهند
همه از دوست فقط چشم و دهن مي خواهند
ديو هستند ولي مثل پري مي پوشند
گرگهايي که لباس پدري مي پوشند
خوب طبيعيست که يک روز به پايان برسد
عشقهايي که سر پيچ خيابان برسد
کاش هرگز در محبت شک نبود
تک سوار مهرباني تک نبود
کاش بر لوحي که بر جان دل است
واژه ي تلخ خيانت حک نبود
از برگ گل نازکتري ................. از هر چه گويم بهتري
خوبان فراوان ديده ام .................... اما تو چيز ديگري
اي نگاهت رونق فرداي من ................ در تو معنا مي شود دنياي من
اي کلامت برترين اثبات عشق .............. با تو ماندن بهترين روياي من
عاشق آن نيست که عشق تکه کلامش باشد
عاشق آن است که وفاداري مرامش باشد

فقط امشب تو راسوگند
فقط امشب تورا سوگند
که خورشیدم نلرزانی
فقط امشب تو را سوگند
که اسبت را کمی اهسته تر رانی
چو طفلی در کنار راه خوابیده
به امید نجات از دام ویرانی
فقط امشب تورا سوگند
که اسبت را کمی اهسته تر رانی
صدای اتش سرخت
گل سرخم چه ویران کرد
گناهش را ندانستی
فقط گفتی پشیمانی
نميدانم چه سان روزی توانی باز پس دادن
فقط گويی به یزدان روز حيرانی....پشیمانی
نمیدانم چه گویی.......
ساز خدایی
خدایا چرا....
که گاه خار فرود اید و
آن یکدل خون رنگ کند
ودوباره به دلم تیرک ناوک به کمی چنگ زند
تا که از تار دلم ساز خدایی بزند ....

,When I born, I Black
When I grow up, I Black,
When I go in sun, I Black,
When I scared, I Black,
When I sick, I Black,
...And when I die, I still black
And you white fellow,
When you born, you Pink,
When you grow up, you White,
When you go in sun, you Red,
When you cold, you Blue
when you scared, you Yellow,
When you sick, you Green,
And when you die, you Gray...
And you call me colored!?







